تحلیل راهبردی وضعیت پسامذاکره: از بنبست دیپلماتیک تا آستانه درگیری
پس از یک دوره چهل روزه از تقابل نظامی فزاینده و جنگ ترکیبی میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا، تلاش برای کاهش تنش از طریق یک کانال دیپلماتیک با میانجیگری پاکستان، به بنبست رسیده است. مذاکراتی که به درخواست طرف آمریکایی آغاز شد، پس از ۲۱ ساعت گفتگوی فشرده و بیوقفه، بدون دستیابی به هرگونه توافق یا حتی تفاهم اولیه، خاتمه یافت. بازگشت هیئت مذاکرهکننده آمریکایی و اعلام رسمی «توقف مذاکرات»، صرفاً پایان یک فصل دیپلماتیک نیست، بلکه به مثابه یک نقطه عطف راهبردی است که میتواند منطقه و نظام بینالملل را وارد مرحلهای جدید و پرمخاطره نماید. این شکست، گزینههای طرفین را محدود کرده و احتمال عبور از «آستانه درگیری» را به شدت افزایش داده است.
در دکترین راهبردی ایالات متحده، شکست دیپلماسی به معنای فعالسازی سایر ابزارهای قدرت ملی، از جمله قدرت نظامی است. با توجه به وابستگی حیاتی اقتصاد جهانی و به تبع آن، ثبات سیاسی دولت مستقر در آمریکا(دولت ترامپ) به جریان آزاد انرژی از تنگه هرمز، هرگونه اختلال پایدار در این شاهراه استراتژیک، یک بهانه جنگ محسوب میشود. بسته شدن تنگه هرمز نه تنها یک شوک عظیم به بازارهای جهانی انرژی وارد میکند، بلکه دومینوی فروپاشی اقتصادی و بیثباتی سیاسی را در مقیاس جهانی به راه میاندازد که مستقیماً منافع حیاتی آمریکا را هدف قرار میدهد.
بنابراین، سکون و انفعال، گزینهای برای ایالات متحده و متحدانش نخواهد بود. منطق حکم میکند که طرف مقابل، پیش از آنکه ایران ابتکار عمل را در دست گرفته و اقدام به انسداد تنگه نماید، یک «حمله پیشدستانه» یا «پیشگیرانه» را برای خنثیسازی این توانمندی در دستور کار قرار دهد.
با تحلیل توانمندیها و اهداف طرفین، میتوان معماری یک درگیری نظامی احتمالی را در قالب سناریوهای زیر ترسیم نمود. این نبرد، احتمالاً یک درگیری «کوتاهمدت اما با شدت بالا» خواهد بود:
۱. عملیات انهدام زیرساختهای جایگزین توسط ایران:
از منظر دکترین بازدارندگی، یک راهبرد میتواند هدف قرار دادن مسیرهای جایگزین و موازی تنگه هرمز باشد تا هرگونه امکان برای دور زدن این گلوگاه استراتژیک از بین برود. این اقدام شامل انهدام کامل زیرساختهای استخراج، فرآوری و پایانههای صادراتی نفت و گاز در کشورهای رقیب یا میزبان نیروهای متخاصم در منطقه خواهد بود. هدف این استراتژی، تبدیل تنگه هرمز به «نقطه ثقل» بلامنازع در هرگونه معادله انرژی است.
۲. عملیات ترکیبی-تهاجمی آمریکا:
طرف آمریکایی به احتمال فراوان به یک الگوی تهاجمی ترکیبی روی خواهد آورد که شامل مولفههای زیر است:
الف) عملیات هوابرد و آبی-خاکی: اجرای عملیات سریع برای تصرف جزایر استراتژیک ایرانی (مانند ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک) به منظور تسلط فیزیکی بر آبراه تنگه هرمز. همچنین، تلاش برای اشغال نوارهای مرزی حساس و ایجاد یک منطقه حائل، محتمل است.
ب) حملات دقیق و جراحی: تمرکز اصلی بر انهدام یا تضعیف برنامه هستهای ایران خواهد بود؛ یعنی احتمالا تلاش برای سرقت یا نابودی ذخایر اورانیوم با غنای بالا (۶۰ درصد)، حمله به تأسیسات کلیدی هستهای (نطنز، فردو) و مراکز تحقیق و توسعه مرتبط است.
پ) جنگ در مناطق خاکستری: ایجاد سنگر و استحکامات در مجاورت تأسیسات حیاتی ایران (مانند پالایشگاهها و پایانههای نفتی) یک تاکتیک کلاسیک برای ایجاد «سپر انسانی-صنعتی» است. این اقدام، تصمیمگیری برای دفاع متقابل را برای ایران بسیار پیچیده و پرهزینه میکند. یکی از مواردی که لازم به آن فکر کنیم این است که اگر دشمن در کنار تأسیسات خارک موضع بگیرد، آیا بمباران آن نقطه به معنای خودزنی نخواهد بود؟ این یک «معمای استراتژیک» است که دشمن به دنبال تحمیل آن است.
ت) حملات به مراکز فرماندهی و کنترل: فلج کردن سیستم فرماندهی، کنترل، ارتباطات و اطلاعاتی ایران برای ایجاد اختلال در واکنش هماهنگ نیروهای مسلح.
ث) ملاحظه ویژه: ریسک تشعشعات هستهای:
حمله به تأسیساتی مانند نیروگاه اتمی بوشهر، ریسک یک فاجعه زیستمحیطی و انسانی با ابعاد غیرقابل محاسبه را به همراه دارد. نشت مواد رادیواکتیو نه تنها ایران، بلکه کل منطقه خلیج فارس و کشورهای همسایه را تحت تأثیر قرار خواهد داد. اگرچه این اقدام از منظر حقوق بینالملل یک جنایت جنگی محسوب میشود، اما در منطق یک درگیری تمامعیار، هیچ گزینهای را نمیتوان به طور کامل منتفی دانست. با این حال، تبعات سیاسی و زیستمحیطی چنین اقدامی آنقدر سنگین است که احتمالاً در اولویتهای آخر دشمن قرار خواهد گرفت، مگر آنکه هدف، ایجاد یک “زمین سوخته” باشد.
پیشنهادهای راهبردی برای مرحله کنونی:
با عنایت به تحلیل فوق، راهبردهای زیر جهت اتخاذ تصمیمات مقتضی پیشنهاد میگردد:
۱. ارتقاء سطح آمادهباش به «هشدار حداکثری»: انتقال کامل نیروهای مسلح از حالت آمادهباش به وضعیت جنگی، توزیع و استتار حداکثری تجهیزات استراتژیک، و تقویت پدافند نقطهای از تمامی مراکز حیاتی (هستهای، نفتی، نظامی و صنعتی).
۲. اجرای دکترین «دفاع نامتقارن توسعهیافته»: فعالسازی تمامی ظرفیتهای جنگ نامتقارن، از جمله نیروهای محور مقاومت در منطقه، برای ایجاد یک «محیط عملیاتی ۳۶۰ درجه» برای نیروهای آمریکایی و متحدانش، به طوری که هیچ نقطهای برای آنها امن نباشد.
۳. آمادگی برای «پاسخ متقابل به معضل استراتژیک»: در برابر تاکتیک «سپر انسانی-صنعتی» دشمن، باید از پیش، طرحهای عملیاتی برای تفکیک، محاصره و انهدام نیروهای متخاصم بدون آسیب رساندن به زیرساختهای خودی (تا حد امکان) تدوین و تمرین شود. این کار نیازمند تجهیز به سلاحهای بسیار دقیق و هوشمند است.
۴. تقویت دیپلماسی پنهان و آشکار با قدرتهای شرقی: تشریح فوری و شفاف سناریوهای محتمل برای قدرتهایی نظیر چین و روسیه و تأکید بر تبعات فاجعهبار این درگیری برای اقتصاد جهانی. باید این پیام به روشنی منتقل شود که منافع آنها نیز در آتش این جنگ خواهد سوخت.
۵. مدیریت افکار عمومی و انسجام داخلی: آمادهسازی روانی و عملی مردم برای شرایط سخت و یک دوره درگیری شدید. انسجام ملی و وحدت فرماندهی، مهمترین سرمایه راهبردی در چنین بحرانی است و باید با هرگونه عامل تفرقهافکن داخلی به شدت مقابله شود.
نکته پایانی: ما در یک گلوگاه پیچیده قرار داریم. هر اقدام از این پس باید با محاسبه دقیق هزینهها و فایدهها و با در نظر گرفتن زنجیرهای از واکنشهای احتمالی دشمن صورت گیرد. زمان برای آزمون و خطا به پایان رسیده است.
۲۳ فروردین ۱۴۰۵ (۲۴ شوال ۱۴۴۷؛ ۱۲ آوریل ۲۰۲۶)